سلام
اول از همه سلام به بهراد گلم بعد از اون سلام به همه
امروز با اینکه بهرادمو دیدم ولی بد جوری دلتنگشم البته چیزه تازه ای نیست ما همیشه دلتنگ همیم ولی همیشه به امید یه روز بهترو قشنگتر امروزو به فردا میرسونیم
توی این مدت اینجا نیومدم ولی قربونش برم بهرادم جای منم پر کرد حالا اینو نقدیم میکنم به بهترین زندگیم
خیلی دوست دارم
تاریکی رو از تمام لحظه های زندگیم پاک میکنم.وقتی تو هستی قلب من چه ظرفیت عظیمی واسه دوست داشتن داره
وقتی تو پلک میزنی دنیا چقدر قشنگه
رفاقت بارونا و ناودونا
گفتگوی رنگین کمان و ابرها ...........
وقتی تو هستی زندگی من سرار اتفاقه هر ساعت یه اتفاق تازه
ساعت۷ صبح کودکی بازیگوشم پر از شوق مدرسه
ساعت۸پروانه ای معصوم در انتظار شعله ور شدن
ساعت۹پرستویی مهاجرم که دنبال دستهای تو می گردم
ساعت ۱۰ یه غزل عاشقانه
ساعت....
.
.
.
.
ساعت ۷شب شمعی سرا پا اشک و آتش
وقتی تو هستی میتونم دنیا رو سطر به سطر بخونم
وقتی تو هستی:وقتی تو دستمو میگیری:
احساس میکنم انقدر بزرگ شدم که می تونم به اشاره ای جای زمین و اسمون و عوض کنم
خیلی دوست دارم خیلی
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 19:59 موضوع | لینک ثابت
روزي بهلول از راهي مي گذشت. جواني را ديد كه تكه چوبي را در دست گرفته و با آن بر سطح آب جويبار
مي كوبد. بهلول كنار جوان نشست و از او پرسيد؟ چرا اين چنين مكدر و غمگين با چوب بر سطح آب مي كوبي؟
جوان آهي كشيد و گفت : من ذوق شعر دارم هر زمان كه بيكار مي شوم شعر مي سرايم. امروز همه مرا در
مدرسه به خاطر شعر گفتن مسخره كردند. و مدير مدرسه گفت چوب زدن بر سطح آب از شعر گفتن بهتر است.
من هم براي اينكه كار بهتري انجام دهم دارم با چوب بر سطح آب مي كوبم. بهلول دست برشانه جوان زد و پرنده
بالاي درخت را نشان داد كه داشت آواز مي خواند گفت اين پرنده براي من تو آواز نمي خواند بلكه
مي خواندچون آوازش مي آيد. تو نبايد به خاطر جلب رضايت ديگران شعر بگويي ..........
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 9:48 موضوع | لینک ثابت
جملات کوتاه و عاشقانه :.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.
دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!
دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم
چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم
عشق ور زيدن ضمانت تنها نشدن نيست
من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم، نگاهت را مگیر از من...که با آن عالمی دارم!
قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شكوهی دارد... ایستادن بر روی دو پا آن لحظه كه...به زمین خوردم!!!
به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد
کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی...
آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند...
خندیدم ، خندید ... اشکهام را افتاد ، اونم شرشر گریه کرد !! دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود
به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که .....
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است
معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان .. نميخوانم و نميگويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من قصه باران آموختي ميداني قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو ميبالم تنهاتر از يک برگ با باد شاديها محجورم درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم
به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است
کاش زندگی شعر بود تا برایش یک دنیا شعر می سرودم تا با آهنگش در خلوت بی کسی هایش هیچوقت تنها نماند کاش زندگی قصه بود تا برایش یک دریا قصه می گفتم تا همسفر با ماهیهای آزاد همیشه اقیانوس خوشبختی را پیدا کند
یادگارهای سبز سالهای بهار افشان تیک تیک لحظه های دور از تو و عبور غریبانه ترین چکاوک های عاشق... مسافر! انتقام غریبی است رفتنت!!
برای دیدن من دلت را دیده کن دیدی که تنهایم؟!
از عشق پرسیدم نام دیگر تو چیست؟ زبان سرخش را در آورد و گفت: "سر سبزی که بر باد می رود"!!!
دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام....
محبت ره به دل دادن صفاي سينه ميخواهد به ياد يکدگر بودن دلي بي کينه ميخواهد اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست وفا ان است که نامت را هميشه بر زبان دارم
وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم
نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است
عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد
سر گشته ام از این همه راهی که ندارم گاهی که تو را دارم و گاهی که ندارم من مانده ام و لایق تیغی که نبودم من مانده ام و فرصت آهی که ندارم
کنار آشیان تو آشیانه می کنم فضایه آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم
ویلیام شكسپیر میگه : زمانی كه فكر می كنی تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداری یكی یه گوشه دنیا هست كه واسه دیدنت لحظه شماری می كنه...
نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را...
اگه از بوي گلي خوشت نيومد تو رو خدا شاخه هاشو نشکون....
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم ...
اين عشقي که به من بخشيدي براي هميشه زنده خواهد ماند تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم ضعف مرا مي ستاني و به من نيرو وقدرت مي بخشي و براي هميشه دوستت خواهم داشت و در کنارت مي مانم همچو فانوسي در تاريکترين شبها بالهايي خواهم بود، که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود ...
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 9:45 موضوع | لینک ثابت
فردی به نام آقای مورفی پس از سالها زندگی به نتایج زیر دست یافت و به آنها سخت اعتقاد پیدا کرده است.
هر موقع دنبال چيزي مي گرديد هميشه در آخرين مكاني كه آن را جستجو مي كنيد مي يابيدش !
هيچ اهميتي ندارد كه شما به چه اندازه دنبال جنسي مي گرديد ، به محض آنكه آن را خريديد ، آن را در مغازه اي ديگر ارزان تر خواهيد يافت !
همواره در خيابان در هنگام رانندگي ، ماشين ها در لاين ديگر سريعتر حركت مي كنند !
زمانيكه دستگاه معيوب خود را نزد تعميركار مي بريد كاملاً بي عيب و درست كار خواهد كرد !
هرگاه شما چيزي را در جاي امني قرار مي دهيد تا گم نشود ديگر هيچگاه نمي توانيد پيدايش كنيد !
در ورزش گلف هميشه بهترين ضربه ها زماني زده مي شود كه تنها باشيد و بدترين آن هنگامي كه در جمعي بازي مي كنيد !
سنگين بودن ترافيك نسبت مستقيم دارد با ميزان عجله شما براي زود رسيدن به مقصد !
هنگام ورود به پمپ بنزين جايگاهي را كه انتخاب مي كنيد هميشه طولاني تر از جايگاه هاي ديگر خواهد بود !
هرگاه كفش نو را براي اولين بار به پا كنيد همه پايشان را به روي آن خواهند گذاشت !
زمانيكه مي خواهيد لكه روي شيشه پنجره را پاك كنيد هميشه لكه سمت ديگر پنجره است !
به محض آنكه چيزي را دور بياندازيد به آن نياز پيدا خواهيد كرد !
احتمال آنكه آن طرف ناني كه به آن كره ماليده شده است بر روي فرش بيافتد نسبت مستقيم دارد با قيمت فرش !
دود سيگار هميشه به سمت افراد غير سيگاري حركت خواهد كرد ، بدون توجه به جهت وزش باد !
جاي پارك مناسب ماشين ، هميشه سمت ديگر خيابان مي باشد !
روزي كه چترت را فراموش كني آن روز حتماً باران مي بارد !
اگر بشر با داشتن ثروت كافي به سعادت و انسانيت مي رسيد امروز تمام ثروتمندان ، نمونه انسانيت و سعادت بودند !
راز بدبختي ، داشتن ايام فراغتي است كه به خوشبختي فكر مي كنيم !
يك غم ، به تنهايي براي نابودي هزاران نشاط كافي است !
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 9:43 موضوع | لینک ثابت

معلم پاي تخته داد مي زد
بانگ براورد، يك با يك برابر است
از او پرسيد
اگر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز هم يك با يك برابر بود
بچه ها
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 9:36 موضوع | لینک ثابت
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق يعني همين
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم .
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 10:7 موضوع | لینک ثابت
جديدترين دعاي 2008: خدايا به من صفاي دل و قلم شريعتي ، نبوغ مارکس ، خوشنامي کوروش ، دانايي مصدق ، منش خاتمي ، دين کديور ، دنياي رفسنجاني ، شجاعت بينظير بوتو ، هوش رايس ، عمر خامنه اي و اعتماد به نفس احمدي نژاد را اعطا بفرما
خواهرها چند نوع داداش دارند؟ 1.داداش اينترنتي تا هر وقت خواستن ازش اکانت مجاني بگيرن 2.داداش خرزور تا در مواقع لزوم حال بعضي ها را بگيره 3.داداش خوش تيپ و پول دار تا به دوستانش بگه اين بي اف منه 4.داداش خر خون تا موقع امتحان براش تقلب بنويسه 5.داداش ماشين دار تا اونو به موقع سر قرار برسونه 6.داداشي که چشم ديدنشو نداره
كورش بزرگ فرمود: فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و موميايي به خاك سپارند تا اجزاي بدنم خاك ايران را تشكيل دهد. (حال تو اي آريايي اين را براي همه بفرست تا اين ايرانيان عرب زده ازهويت پدرشان باخبرشوند) با سپاس يك آريايي
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 9:54 موضوع | لینک ثابت
فرشتگان از خدا پرسیدند: خدایا تو که بشر رو انقدر دوست داری چرا غم را آفریدی ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من تا غمگین نباشه به یاد خالقش نمی افته
دروغ دختر ها: تو برام مثل داداشي = يعني جلو تر نيا - من تو رو اندازه داداشم دوست دارم=چون حالم از داداشم به هم مي خوره - از دست من ناراحتي=هستي كه باش به من چه - من حالم بده = يعني بايد ببريم كافي شاپ و كلي چيز برام بخري - من فقط با تو حرف مي زنم = با بقيه مي خندم - من هميشه پيشت مي مونم = مخصوصا وقتي كه كميته بياد
یك داستان: میگن یه روز ده نفر داشتن توی جنگل میرفتن. دوتاشون میفتن توی چاه. تلاش میكنن كه بیان بالا اما بقیه داد میزدن كه شما نمیتونید بیخیال شین. یكیشون قبول میكنه و میمیره. اما اون یكی همچنان تلاش میكنه در حالی كه بازم بقیه داد میزدن تو نمیتونی. بالاخره میرسه بالا. همه تعجب میكنن. تازه میفهمن كه طرف كر بوده. روی كاغذ مینویسه: دوستان از اینكه منو تشویق كردین تا بیام بالا ممنونم. پس لازمه بعضی وقتا كر بشیم
چقدر خوبه ادم يكي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره اگه من يكي از دوست هاي خوبت هستم، اين رو برام سند كن! يا اين پيغام رو براي همه دوست هاي خوبت بفرست . ببين چند تاش به خودت برمي گرده! اگه 7تاش بهت برگشت، بدون دوست داشتني هستي
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 20:48 موضوع | لینک ثابت
باران می بارد امشب![]()
![]()
دلم غم دارد امشب.![]()
.................................
امشب نمیدونم به چه بهونه و دلیل اسمون دل منو بهراد ابریه
بد جوری داره بارون میاد![]()
![]()
میدونم الان حال اون بد تر از من نباشه بهتر از منم نیست
این اولین باریه که دلم میخواد هر چی زودتر فردا بشه تا شاید این سیاهی شب همه چیزای تلخ و با خودش ببره
من اون جور که باید قدر شو ندارم ولی بخدا دست خودم نیست نمی دونم چی شد ؟اصلا چرا این جوری شد؟
جدا خدا اشک و واسه چی گذاشته؟
واسه اینکه ما بنده ها با ریختنش دلمونو تسکین بدیم یا به طرفه مقابلمون بفهمونیم که انقدر برام ارزش داری که.........
هر چی هست کارش حرف نداره تنها همدمی که هیچ وقت تنهات نمیذاره نه تو شادی![]()
نه تو غم ![]()
![]()
امشب به این نتیجه رسیدم که اشک خیلی قشنگتر از لبخند چون همیشه و همه جا به هر مناسبتی می تونه کنارت باشه یاریت کنه ولی لبخند...........
از این به بعد میخوام همیشه باران گوش کنم{باران میبارد امشب
....دلم غم دارد امشب.
.......آرام جان خسته
....... ره می سپارد امشب
................................}
شاید این جوری هیچ وقت یادم نره که بهراد چی کشیده؟
یا اینکه من کی هستمو باید چی کار کنم؟
یه چیزه دیگه دوست خوب توی این دوره زمونه چیزیه که خیلی راحت پیدا نمیشه و نصیب هر کسی نمیشه .........
ولی خوشحالم که دوست خوبی مثل علی{علی فینگیل}نصیبه کامران شده![]()
امشب دلم می خواست داد بزنم ولی نتونستم
شاید اینجا بشه
دوست دارم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 2:5 موضوع | لینک ثابت
سلام
ببینم تا حالا شده بی دلیل یهو غم دلتونو غم بگیره ![]()
هرچی میگردم دلیلشو نمیفهمم فقط میدمونم دلم خیلی گرفته ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نشستم با خدا خلوت کردم هر چی تو دلم بود بهش گفتم
حرفامو شنیده مگه نه؟
توی ذهنم مرور میشه:
" اگر نمی توانی شاهراه باشی
کوره راهی باش
اگر نمیتوانی خورشید باشی
ستاره باش
کمیت
نشانگر پیروزی ویا نا کامی تو نیست
بهترین آنچه هستی باش"
کاش لااقل بهرادم پیشم بود
شاید دلم واسه بهراد تنگ شده ............ شاید نه حتما..................
شاید چون مریم ناراحته منم دلم گرفته.............................................
نمیدونم ...........................
خداجون تو رو به بزرگیت تورو به کرمت قسم هرچی عاشق رو بهم برسون و واسه هم نگه دار
مریم و حمید........الهام و(....).....صفورا و مملی..........نیلو و حامد...........................
منو بهراد........................................
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 19:56 موضوع | لینک ثابت
سونی اریکسون
قيمت ۲۴۰۰۰۰۰ ريال
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 14:55 موضوع | لینک ثابت
چت کردن ایرانیها
پسر : سلام،خوبی؟ مزاحم نيستم؟
دختر: سلام، خواهش می کنم asl plz ؟
پسر : تهران/وحيد/۲۶ و شما؟
دختر: تهران/ نازنين/ ۲۲
پسر: اِ اِ اِ ، چه اسم قشنگی! اسم مادر بزرگ منم نازنينه.
دختر: مرسی! شما مجردين؟
پسر: بله. شما چی؟ ازدواج کردين؟
دختر: نه، منم مجردم. راستی تحصيلاتتون چيه؟
پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه MIT آمريکا دارم. شما چی؟
دختر : من فارغ التحصيل رشتهي گرافيک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.
پسر: wow چه عالی! واقعا از آشناييتون خوشحالم.
دختر : مرسی. منم همين طور. راستی شما کجای تهران هستين؟
پسر: من بچهي تجريشم. شما چی؟
دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجريش می شينين؟
پسر: خيابون دربند. شما چی؟
دختر : خيابون دربند!؟ کجای خيابون دربند؟
پسر : خيابون دربند، خيابون...... کوچه...... پلاک......، شما چی؟
دختر: اسم فاميلی شما چيه؟
پسر: من؟ حسينی! چطور!؟
دختر: چی؟ وحيد تويی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟ تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب موندهي خونه رو بدی! مکانيکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟
پسر : اِ، عمه ملوک شمائين؟ چرا از اول نگفتين؟ راستش! راستش!
دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فريده....، آخه می دونين...........
دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونهي منو به آدمای توی چت ميدی؟ می دونم به فريده چی بگم!
پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزی نگين! اگه بفهمه پوستمو میکّنه! عوضش منم به عمو فريبرز چيزی نمی گم!
دختر: او و و و م خب! باشه چيزی بهش نميگم. ديگه اسم فريبرزو نياريا!
راستی من بايد برم عمو فريبرزت اومد. بای
پسر: باشه عمه ملوک! بای......
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 10:28 موضوع | لینک ثابت
{قلبی که به عشق اشنا نیست گر قلب نخوانیش خطا نیست}
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 19:59 موضوع | لینک ثابت
احساس میکنم امروز بزرگتر از دیروزم نه بزرگتر از صبح اما نه بهتر بگم هر لحظه بزرگتر از لحظه قبلمم
تا حالا حس کردی که بیشتر میفهمی بیشتر درک میکنی حس قشنگیه من امکروز در حالی که حس می کردم خیلی بچه هستم بزرگ شدم جوری که خودم حسش کردم حالا حرفمو پس میگیرم من بزرگم بزرگترم میشه
تنها راه بزرگ شدنم فقط۱ نفر
بهراد
کسی که تا حالا همیشه و همه جا کنارم بوده و هیچ وقت تنهام نذاشته
بهرادم مامانی خیلی دوست دارم
ممنونم بابت همه چیز از اینکه تو تکیه گاهمی خوشحالم و بهت افتخار میکنم
مامانی
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 19:57 موضوع | لینک ثابت
شب عيد فطر همه اصفهانيا بيرون خوابيده بودن ازشون مي پرسن چرا بيرون خوابيدين ميگن واسه اينكه پول فطرمون بيفته گردن شهرداري
به تركه ميگن ترمزاي بي اس چيه .مي گه دقيق نميدونم همين قدرمي دونم كه توسرعت بالاوسرپيچ هاكارحضرت عباس روميكنه.
مامانه ترکه براش لالایی می خونده بعد از نیم ساعت ترکه میگه مامان دیگه خفه شو می خوام بخوابم
درپی یك نظرسنجی درمورد برداشت مردم از سریال اغماء، برداشت عامه مردم از این سریال این بوده كه تنها شیطان است كه میتواند سر مخابرات كلاه بگذارد
کانون فرهنگي آموزش اعلام کرد که يانگوم از سال دوم دبيرستان در آزمون هاي اين مؤسسه شرکت مي کرده
دعاهاي بنزيني: 1-الهي بنزين بگيري.2-بنزين به قبرت بباره. 3التماس بنزين.4-دست به هر چي ميزني بنزين بشه . 5- خدا بنزينت بده ،يک ليتر در دنيا صد ليتر در آخرت ضرب المثل بنزيني:1بنزين ديدي نديدي 2-بنزين زرد برادر گريسه 3-با بنزين بنزين گفتن ماشين روشن نميشه 4-به اندازه بنزينت گاز بده 5-بنزين همسايه اورانيومه 6-بنزينش از باک ميريزه 7-بنزين حقه 6-از اين حرفا بوي بنزين مياد 7-خاموشي ماشين از بي بنزينيه 8-بنزين رو جلو ماشين انداختن
اصفهانيه بيدار ميشه ميبينه زنش مرده. به دخترش ميگه: اختر ننت مرده. صبحونه واسه دو نفر درست كن
ترکه دوست دخترشو میبره تو یه کوچه خلوت و بهش میگه بیا کار بد بکنیم.دختره هم که دل تو دلش نبوده با ناز میگه:مثلا چیکار؟ترکه میگه بیا زنگ بزنیم و فرار کنیم
بسيجيه به ترکه می گه چرا آستين کوتاه پوشيدی؟ ترکه می گه تو به روح اعنقاد داری؟ بسيجيه می گه آره ترکه می گه :خوب ريدم تو اون روح پدرت هوا گرمه
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 14:22 موضوع | لینک ثابت
پس از 9 ماه ورجه وورجه متولد شدم.
یک روزگی: ناخواسته، عریان جلوی یک پرستار نامحرم ظاهر شده بودم و حتی پرستار بی حیا بدون چشم های درویش شده، مدام به پشت من می زد!
یک سالگی: در حالیکه عمویم من را بالا و پایین می انداخت و هی می گفت گوگوری مگوری، یهو لباسش خیس شد!
چهارسالگی: در حین بازی با پدرم مشتی محکم بر دماغش زدم و در حالیکه او گریه می کرد، من می خندیدم! نمی دانم چرا؟!
هفت سالگی: پا به کلاس اول گذاشتم و در آنجا نوشتن جملاتی از قبیل آن مرد آمد، آن مرد با BMW آمد را یاد گرفتم.
نه سالگی: در حین فوتبال توی کوچه شیشه همسایه را شکستم ولی انداختم پای پسر همسایه دیگرمان. بنده خدا سر شب یک کتک مفصل از باباش خورد تا دیگر او باشد که شیشه همسایه را بشکند و بعدش هم دروغکی اصرار کند که من نبودم پسر همسایه بود که الکی انداخت پای من!
دوازده سالگی: به دوره راهنمایی و یک مدرسه جدید وارد شدم. در حالی که من هنوز به اخلاق ناظم آنجا آشنا نشده بودم ولی ناظم آنجا کاملاً به اخلاق من آشنا شده بود و به همین خاظر چندین و چند منفی انضباطی گرفتم! البته به محض اینکه به اخلاق ایشان آشنا شدم، چند پلاستیک پفک در لوله اگزوز ماشینش فرو کردم!
هجده سالگی: در این سال من هیچ درسی برای کنکور نخواندم ولی در رشته میخ کج کنی واحد بوقمنچزآباد (البته یکی ازشعب توابع روستاهای بوقمنچزآباد!) قبول شدم.
بیست و چهار سالگی: در این سال دانشگاه به اصرار مدرک کاردانی ام را که هنوز نیمی از واحدهایش مانده بود تا پاس شود، به من داد!
بیست و شش سالگی: رفتم زن بگیرم، گفتند باید یک شغل پردرآمد داشته باشی. رفتم یک شغل پردآمد داشته باشم، گفتند باید سابقه کارداشته باشی. رفتم دنبال سابقه کار که در نهایت سابقه کار به من گفت: بی خیال زن گرفتن!
سی وسه سالگی: بالاخره با یکی مثل خودمون که در ترشی قرار داشت قرارمدارهای ازدواج و خواستگاری و عقد و بله برون و نخیردرون و پاتخت و کنارتخت و گوشه پایین سمت چپ تخت و... رو گذاشتیم.
چهل ویک سالگی: در این سال گل پسر بابا که می خواست بره کلاس اول، دوتا پاش رو کرده بود توی یک کفش که لوازم التحریر دارا و سارا میخوام. بردمش لوازم التحریری تا انتخاب کنه. ورپریده بیشترشو سارا برمی داشت تا دارا!
شصت وشش سالگی: تمام دندانهایم را کشیده بودم و حالا باید دندان مصنوعی می خریدم. به علت اینکه حقوق بازنشستگی ما اجازه خرید دندان مصنوعی صفرکیلومتر رو نمی داد، دندان مصنوعی پدربزرگ همکلاسی سابقم رو که تازه به رحمت خدا رفته بود(!) برای حدااکثر بیست سال اجاره کردم. معلوم بود که این دندان مصنوعی ها یک بار هم مسواک نخورده ولی خوبیش این بود که حداقل شبها یک لیوان آب یخ بالای سرم بود!
هفتاد و هشت سالگی: به علت سن بالای من و همسرم، پسرانمان( شما بخوانید عروسهایمان!) ما را به خانه هایشان راه نمی دادند.
هشتاد و پنج سالگی: بلافاصله پس از خوردن یک کله پاچه درست حسابی دندان مصنوعی ها را به ورثه پس دادم تا دندانهایش را بین خودشان تقسیم کنند!
نود سالگی: همه فامیل در مورد اینکه من این همه عمر کرده بودم، زیادی حرف شده بودند وفردای همین حرف های زیادی بود که به طور نابهنگامی خدابیاورز شدم!
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 14:16 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 14:13 موضوع | لینک ثابت
يادش بخير ! وقتي به دنيا اومدم ، انقدر شوكه شده بودم كه تا دو ساعت گريه مي كردم و تا دو سال نمي تونستم حرف بزنم !
*******************************************************
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 14:7 موضوع | لینک ثابت
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار كسي رو كه خيلي دوستت داره وقتي نااميدشدي به ياد بيار كسي رو كه تنها اميدش تويي وقتي پر از سكوت شدي به ياد بيار كسي روكه به صدات محتاجه وقتي دلت خواست از غصه بشكنه به ياد بيار كسي روكه توي دلت يه كلبه ساخته بود وقتي چشمات از تصويرم تهي شدند به ياد بيار كسي رو كه حتي توي عكسش هم بهت لبخند مي زنه
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 11:17 موضوع | لینک ثابت
امشب شبیه که واسم خیلی عزیز
شبی که خدای مهربون عزیزترین کسمو بهم داده امشب شب تولد بهرادمه
امشب واسم خیلی عزیز و عزیز تر از اون خودشه که تمامه زندگیمه
جیگرم بهرادم
تولدت مبارک
ت و ل د ت
م ب ا ر ک
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
به جز این قلب ناقابل ندارم هدیه ای قابل
از خدا می خوام که سالیان سال سایت بالای سرم باشه
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 22:19 موضوع | لینک ثابت
الف) ۱۱۶ سال
ب ) ۹۹ سال
ج ) ۱۰۰ سال
د ) ۱۵۰ سال
او نمیتواند به این سوال جواب دهد
۲ـ کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشود؟الف) برزیل
ب) شیلی
ج) پاناما
د)اکوادور
حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک میکند
۳ـ روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟
الف) ژانویه
ب) سپتامبر
ج) اکتبر
د) نوامبر
این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت میکند
۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟
الف) ادر
ب) آلبرت
ج) جرج
د) مانوئل
خوب بقیه حضار باید به دادش برسند
۵ـ نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟
الف) قناری
ب) کانگارو
ج) توله سگ
د) موش
در اینجاست که شرکت کننده ی بخت برگشته از ادامه ی مسابقه انصراف میده
اگر خیلی خودتان را گرفته اید که همه ی جوابها را میدانید و به این بنده ی خدا هم کلی
خندیدید بهتره اول جوابها را بخوانید
جوابها
۱ـ جنگ صد ساله در واقع ۱۱۶ سال طول کشید (۱۳۳۷ـ۱۴۵۳)
۲ـ کلاه پاناما در اکوادور تولید میشه
۳ـ انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته میشه
۴ـ اسم شاه جرج .آلبرت بوده که بعد از به سلطنت رسیدن به جرج تغیر یافت
۵ـ توله سگ .اسم لاتین آن insularia canaria یعنی جزایر توله سگ
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 11:24 موضوع | لینک ثابت
خوشحالی نه؟ همین و می خواستی؟ آره دوست دارم ، شاید هم عاشقت شده باشم
خیالت راحت شد؟ حالا میتونی به خودت افتخار کنی ، می خوای دوباره بگم؟
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
این هم قلبم
تو دستای توه 
می خوای بشکنش یا می خوای بهش تبر بزن ولی من می خوام پیش خودت نگهش داری
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 14:55 موضوع | لینک ثابت
راستش ما از اول خودمونو معرفی نکردیم
خوب میگن ماهیرو هر وقت از آب بگیری میمیره
من {مامانی} با بهراد نامزدیم .
اینجا اولین خونه ی دو نفر ماست واسه پا گرفتنش منتظر نظراتون هستیم
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 0:52 موضوع | لینک ثابت
هیچ وقت به خدا نگو مشکل بزرگی دارم به مشکل بگو خدای بزرگی دارم
مامانی حیفه اون چشمای قشنگته که توش اشک بشینه
حیفه اون دل کوچیکته که توش قصه باشه
حیفه..............................
بخدا حیفه
مهربونم دین و دنیامو به یه نگاه روشنت میبازم فقط یه نگاه
دوست دارم
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 0:41 موضوع | لینک ثابت
ميدوني فرق لبخند تو با لبخند من چيه ؟ تو وقتي شادي ميخندي،من وقتي تو شادي ميخندم ![]()
وقتی ذهن انسان مثل زلزله نگاری خطا ناپذیر کوچک ترین نامردیها را ثبت می کند وقتی تمام رنجهای دیروز به تقویم امروز انسان سنجاق می شود وقتی قطرات ریز و تند باران مصائب نمی گذارد مناظر آن سوی پنجره فردا دیده شود موافقت با روزگاری که سرناسازگاری دارد بهترین راه سرکوب آن است![]()
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 10:23 موضوع | لینک ثابت
سلام تنها بهونه واسه نفس کشیدن هنوزم دل پر میکشه واسه به تو رسیدن
میگن امشب شب آرزوهاست
میگن امشب خدا همه کاراشو کنار گذاشته تا به حرفای بچه هاش گوش کنه.میگن امشب شب حرفای دل..... شنیدم که میگفتن حرفائی که اون ته دلت داره سنگینی میکنه رو بهش بگو ![]()
![]()
.![]()
.![]()
.![]()
امشب میخوام داد بزنم :
دوسش دارم اونیو که تمامه
زندگیمه {منو واسه اون اونم
واسه من نگه دار}![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مامان بهراد![]()
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 11:58 موضوع | لینک ثابت
- سه تا جهان دیگر را که رد کنیم میرسیم به یازدهمین جهان موازی با جهان خودمان.همان جایی که طبق محاسبات من تو از آن من هستی.فقط از آنِ خودم.
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
نوشته شده توسط بهراد و مامانی در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 13:14 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY